من و دفتر - تاریخ: 1402/10/5 ساعت: 0:35
سال قبل با هم دفتر رو راه انداختیم. البته عملا خیلی نبودن، چندماه درگیر امتحان هاشون بودن و نبودن، بعد هم درگیرهای شخصی. یک ماه قبل رفتن و خودم تصمیم گرفتم تنها ادامه بدم. سهم شان را پرداخت کردم. چندروز هست یک کاراموز اوردم. یکم راه بیافته بشه نیروی ثابت. Adblock test (Why?)
درس.... - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 5:26
از خیلی ماجراها درس میگیریم ماجرای مردن در حین کار و تمام استرس هاش برام خیلی درس بزرگی شد خیلی.کلی کلمه تو ذهنم هست، باید بیام بنویسم.****اومدم یخچال دفتر رو چک کنم، نصف جعبه شیرینی خشک از سه ماه قبل داشتیم. سه تا خوردم
روزها... - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 5:26
بعد اون ماجرای مُردن. تازه یکم حالم بهتر شده ........... بعد رفتن مامان خیلی به مردن و نبودن فکر میکنم که چه جوری هست، بعدی وجود داره یا نه. بعدش نیستی هست و تمام یا اینکه رفتن تو یک سیاره ی دیگه تو یک منظومه ی دیگه.آدم فضایی ها میان و روح موجودات روی زمین رو می برند.***یا اینکه مثل حیواناتی که توسط...
رفتن..... - تاریخ: 1402/9/23 ساعت: 5:26
چند پست قبل درباره ی دوستی نوشتم که در 42 سالگی ازدواج کرد.چندماه دیگر فقط هست، بعدش مهاجرت، همسرش شهروند امریکاستخوشحالمروزهای تلخ و شیرینی رو باهم گذراندیم...... Adblock test (Why?)
دوست... - تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 20:54
[unable to retrieve full-text content]دیروز با زهرا صحبت کردم درباره ی پروژه و چقدر اروم شدم.... گاهی تنهایی نمیشه
چاه.... - تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 20:54
از چند هفته قبل افتادم تو یک چاه ویل. مدتها بود درگیر حاشیه نمیشدیم. یعنی بعد ماجرای سال 99 شهرداری فاصله گرفتم از همه چیز. یک حاشیه هم با بنیادمسکن بود. الان این چندهفته همه اش درگیری... درگیری.... رییس سازمان رو عملا تهدید کردم
دلار.... - تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 20:54
امروز درامد ماهانه ام در سال های 96-97 رو به دلارحساب میکردم. تبدلیش به دلار هزارو خورده ای بود.درامدماهانه سال 402 به دلار.....فقط آه بزرگ******دارم نفس عمیق میکشم..... عمیق......امروز ازمون کارشناس رسمی رو شرکت کردم، هرچند مرکز رو دوست ندارم.میخوام کانون رو ثبت نام کنم، امتحان دی ماهسوالات خارج از...
پسرک.... - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 19:58
من:پسرک سوپ ات رو تمام کن. بعد بیاپسرک: آخه tasty نیست!!!من
شروع.... - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 19:58
[unable to retrieve full-text content]شروع شد.... نادیده گرفته شدم بعد از شش سال بودن در پروژه هانیه رو اوردن از بچه های قدیم دلم میخواد همه شون رو بلاک کنم و جواب ندم
ساخت و ساز!!! - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 14:19
بگم که چقدر متنفرم از این ادم هایی که پول دارن و صرف پول داشتن مدعی ساخت و ساز داشتن هستن.هرکاری تخصص خودش رو میخواد!! یعنی چی فکر میکنند می تواند بسازند.طرف رییس بانک هست با کلی رانت و پارتی الان اومده مدعی ساخت و ساز شده، پزشک اومده مزخرف ترین اجناس بازار رو زده تو ساختمان اش، خانم وکیل هم سر ناها...
هزارسال..... - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 14:19
برنامه ریزی های سال 94 ام رو دیدم برا کنکور دکترا انگار هزارسال گذشته ازش .........از سری جلسات سربزرگها (کله گنده ها
صبح جمعه، 57 ساعت بعد از.... - تاریخ: 1402/7/9 ساعت: 17:52
امان از دست بابای پسرک.... نه به غش کردن اش بعد از اومدن من از ریکاوری و نه به اینکه صبح جمعه بیدار شدم نیست و پسرک رو تنها گذاشته. درسته دیروز هم تنها بودیم با پسرک اما می دونستم. امروز در خیال راحت خواب بودم، پسرک هر دقیقه می اومد میگفت بوس. بیدار شدم دیدم پدرش نیست.دیشب با اینکه غذای فریزی داشتیم...
کلافه.... - تاریخ: 1402/7/9 ساعت: 17:52
فردا گچ رو باز میکنه. پسرک خیلی همکاری کرد. خیلی....هیچ اذیت و غری نداشت.تلفن های کاری حالم رو بهم زد.همکارا هم برخلاف قول شون که یک هفته مال خودم باشه کار ریختن سرم Adblock test (Why?)
از فرمایشات پسرک .... - تاریخ: 1402/6/5 ساعت: 18:41
[unable to retrieve full-text content]30.05.1402 پسرک فرمود : مامان من دوست ندارم بهت یادآوری کنم ، دوست دارم که خودت یادت باشه قطره رو بریزی!!!!!!!!!!!
پسرک چهارساله ی من - تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 17:22
پسرک من چهارساله شد. روز قبلش دوتایی رفتیم خرید لباس و بعد مدتها، لباس با کیفیت تر و گرون تر براش خریدم. مدتها بود لباس های معمولی میخریدیم با جنس ضعیف تر و ارزون تر. دوتا شلوار و سه تا تی شرت. خریدهای تولد مهدش رو انجام دادیم که به درخواست خودش میخواست تو مهدباشه. روز تولدش صبح بعد از بیداری مقدارز...
بدترین..... - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 18:58
هر مرحله تو زندگی ات فکر میکنی این بدترین اتفاق و هست... فاجعه همین هست..... و باز دنیا چیزهای بزرگی داره که برات رو کنه. نمیدونم ذهنم درگیر هست و نمی خوام به خیلی قبل برگردم..... 24 سالگی فکر کردم اون اتفاق فاجعه هست، تو 26 سالگی روزی که تو دفتر خواهرم تلفنی گفت دکتر شیمی درمانی نوشته و من تلفن بدس...
........ - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 18:58
ماجرای قبلی رو منتظر تا حصول نتیجه بیام و بنویسم ......سریالی که این روزها شروع کردم : the mo ing showکتابی که گوش میدم :احتمالا گم شده ام و چندتا مستند خیلی عالی ، تی واسی/سیاکولی تو یک قسمت هایی گریه کردم ، رفتم به کودکی رژیم کتوژنیک رو شروع کردم ، خیلی تحقیق کردم ، برای یک سری مشکلاتم نیاز هست ، ...
اعصاب من.... - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 18:58
بنظرم قبلا گفتم که چندماه هست که اخبار رو دنبال نمیکنم مثل قبل، تو شبکه های مجازی سرچ نمیکنم. فقط پست های تولد و گردش دوستان رو می بینیم.تلویزیون که مانند روال همیشه، نه برای صداوسیمای خودمون نه شبکه های اونوری روشن نمیشه، فیلم و سریال انتخابی می بینیم گاهی و برای پسرک کارتوناینقدر دیگه ظرفیتم پر هس...
مرز جنون.... - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 13:55
روزهای فاجعه ای هست.... خیلی... و نمی توانم هیچ کلامی بگم. آدمی که داره از قدرت اش استفاده میکنه و بی دلیل دردسرهای بزرگ تولید کرده... هر لحظه منتظرم.... واقعا پول و قدرت چه کار میکنه که ادم اینقدر نمک کور میشه!!کاش تمام شه این روزهای سیاه، کاش بتوانم بنویسم که داره به ما چه میگذره... فقط در حال دعا...
خانواده.... - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 13:55
کی فکرش رو میکرد، که یک آدمی که پنج سال اخیر تهایت سالی دوبار دیدیم اش و فقط پذیرایی و احترام. اینجور فاجعه به بار بیاره؟!شده مثل فیلم ها...انتقام های کودکی.... Adblock test (Why?)