خرید بک لینک

هر مرحله تو زندگی ات فکر میکنی این 1 اتفاق و هست... فاجعه همین هست..... و باز دنیا چیزهای بزرگی داره که برات رو کنه.

نمیدونم ذهنم درگیر هست و نمی خوام به خیلی قبل برگردم..... 24 سالگی فکر کردم اون اتفاق فاجعه هست، تو 26 سالگی روزی که تو دفتر خواهرم تلفنی گفت دکتر شیمی درمانی نوشته و من تلفن بدست گوشه دیوار وا رفتم، تین فاجعه بود..... روزی که تو 28 سالگی دکتر احمق تو چشم هامون گفت متاستاز فاجعه بود...... وقتی که تو 31 سالگی اتفاقی حضور دوباره یکی رو تو زندگی یک اشنا فهمیدم فاجعه بود......زمانی که چندماه بعدش یک حرفهایی رو شنیدم باز فاجعه بود.... وقتی تو 32 سالگی چهار روز بعد زایمان با خانواده همسر اونم اون مدلی به اختلاف رسیدم تو فاجعه بودم اندازه ی دو سال....... تو جهنم بودم برای تمام این اتفاقات....... فاجعه بعدس 33 سالگی بود و دیدن ماجرای پروانه مشهدی داغون شدم...... 34 سالگی کل اش فاجعه بود، و از دست دادم.......

یعنی بعد از دست دادن باز فاجعه هست ؟؟ اره اره دنیا تو آستین اش نگه داشته...... و چه تجربه هایی که گذراندم در این دو سال و نیم، بارها و بارها صدای شکستن قلبم رو شنیدم..... از گریه هایی که موند که برسم مدیریت کنم، برسم ابروی مادری که نبود حفظ بشه، به کسی بر نخوره که دلِ مادری که نبود نشکنه.....

و الان در عمق فاجعه جدید....... اتفاقی که خلاصه دیر یا زود می افتاد اینقدر زود.... اندازه ی دو سال و نیم فقط نیافتادن اش دوام آورد

باز حالم بد هست..... بد...... نمی تونم بخوابم.... هرلحظه ی خواب خوابهای اشفته....

و الان نمی دونم، اولین چیز به ذهنم این آمد که زودتر به بردار کمک کنیم خونه مستقل بگیره، قطعا اون هم آسیب می بینه.....

از اینستاگرام متنفرم، از واتساپ، تلگرام از گوشی هوشمند.... از تمام شبکه های مجازی متنفرم.....

از کودکی ای که الان میخوام واکاوی کنم برای خاطرات بدش متنفرم....

از عجول بودن آدمها متنفرم..... چه میشد پنج سال صبر کنند.... فقط دوسال و نیم دیگر....

از اون دسته گل مسخره ی قرمز روی سنگ مزار که برای روز تولد مامان دیدیم باید می فهمیدیم.....

البته میدونستم..... خلاصه می شنوم..... نه الان

کاش میشد برم یکجای دورِدورِدور بدون هیچ آدم اشنایی

برچسب: نویسنده: هلیا کاظمیان تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:58

صفحه بندی